تکه ای از پایه ستونهای تخت جشید(با قدمتی ۲۵۰۰ساله!!!) جهت سهولت کفش کنی و گذاشتن نشیمنگاهان متبرک به ورودیه این نمازخانه در تخت جمشید منتقل شده است....بعد هی بگیم ما به آثار تاریخی و میراث فرهنگی بی توجهیم...آخه توجه ازین بیشتر که با یکی از ناموسی ترین و پرکاربردترین
اعضای بدن به تلمس این اثر تاریخی برویم؟؟
حیف نیست این تکه سنگ ارزشمند و کارگشا به آشغالدونی هایی نظیر لوور٬متروپولیتن و یا آرمیتاژ منتقل بشه و ازین ثواب یومیه محروم بمونه؟؟

محمدعلی ابطحی اولین یادداشت خود را پس از آزادی(البته به قید وثیقه ۷۰۰میلیون تومانی اش!!!) در وبلاگش نوشت. متن این یادداشت به این شرح است:
به نام خدای آزادی
دوران هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
6 روز از بهار و تمام تابستان و 61 روز از پاییز را در زندان گذراندیم. درست 160 روز. چه سخت بود و تلخ. امروز آزاد شدم.از همه کسانی که در این مدت لطف کردند و یادی از من کردند و از همه کسانی که به هر دلیل با من مخالف بودند و بر علیه من حرف زدند و نوشتند و یا از من یاد نکردند ممنونم.از خانواده ی عزیز و مهربانم بیش از همه ممنونم. به خصوص از همسر عزیزم که بار تنهایی و سیاست و خانواده را زینب وار بر دوش کشید.تا فرصتی که بتوانم روزنوشت های دائمم را مثل گذشته شروع کنم، شادی برایتان آرزو دارم؛ و برای آزادی همه دوستانم که هنوز در زندانند دعا می کنم. به خصوص برای رمضان زاده و صفایی فراهانی که امروز با چشم اشک بار از یکدیگر خداحافظی کردیم.
چهارشنبه ای که گذشت به همت واحدفیلم حوزه هنری و دفترآبادان انجمن سینمای جوان در دومین نشست ماهانه بررسی فیلمهای فیلمسازان آبادانی نوبت به سیدوحید طباطبائیان رسید...
فیلمهای چرخ (۱۳۷۶) دورباطل(۱۳۸۱) و عاموقلی (۱۳۸۵) بنمایش درآمد و ساعتی به بحث و نقد گذاشته شد...سیر صعودی استفاده از تکنیک و تحول نگاه محتوایی را میشد در این چرخه ۱۰ ساله به وضوح دید اما در روندی بسیار کند٬نقدها و تحلیل های خودم را در نشست برای تک تک این فیلم ها گفته ام اگر خبرنامه حوزه هنری(که یک ماهی هست بروزنشده!!) شرحی بیاورد از آن که زهی سعادت...
از پل های زیادی پریده ام
در رودخانه های بسیاری غرق شده ام
بارها
شاخ به شاخ شده ام با زندگی
بارها
گلوله خورده ام
و بارها
مرده ام
عشق
از من یک بدل کار حرفه ای ساخته است...
خواب در چشم ترم میشکند...
پیرمرد چپقش را به زیر گونه اش گذاشت و باحسرت به مرد جوان گفت:
"قلی خان،خان نبود...دزد بود، لابد توهم اسمش رو شنیدی؟.....وقتی سن و سال تو بود به خودش گفت؛تا آخر عمرم ببینم میتونم تنهایی هزارتا قافله رو لخت کنم...با همین حرف پا جونش وایسادو هزار تا قافله رو لخت کرد...آخر عمری پشت دستش رو داغ زد و بخودش گفت؛ هزارتات تمام شد،حالا ببینم عرضه اش رو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟...."
با حرص نفس اش را از لوله چپقش به سینه اش کشید و کلماتش را در میان دود بیرون داد:
"نشد....نشد.... نتونست و مشغول ضمه خودش شد...تقاص ازین بدتر؟!"
بعد خیره به بیابان ماند...
مرد جوان ناباورانه پرسید: تو قلی خانی...؟
و پیرمرد در سکوت جانش را در میان بهت مرد و بیابان باخت...
.
.
.
با احترام به استاد جمشید لایق که روح اش شامگاه 23آبان پرکشید و مونولوگ جاودانه اش در مجموعه روزی روزگاری....

دید گان خسته تر مکن
ما ز اه و ناله خسته ایم
ما غمین و دل شکسته ایم
گوشمان ز ناله کر مکن
ناله سر مکن ناله سر مکن
نغمه های شادمان خوان
صد سرود جاودان خوان
با نوای عاشقانه خوان
عمر مانده را چنین هدر مکن
ناله سر مکن ناله سر مکن
ظلم ظالمان همیشه هست
جرم مجرمان همیشه هست
مکر روبهان همیشه هست
بر دهان ظالمان بزن
از گناهشان گذر مکن
ناله سر مکن ناله سر مکن
صورت ار به سیلی چو خون کنم
به که راز خود ز دل برون کنم
پیش دشمنان را گلایه چون کنی
دشمنان خویش را خبر مکن
ناله سر مکن ناله سر مکن
دید گان خسته تر مکن

مهدی سحابی هم رفت...مترجم٬نقاش ومجسمه ساز...شباهنگام جلدی از مجموعه "درجستجوی زمان ازدست رفته" مارسل پروست را برمیدارم...نام مهدی سحابی در ذیل تصویر پروست خودنمایی میکند...
این آبان چقدر تلخ دارد میگذرد...


روزگاری بود که در های و هوی جنگ و ترس از بمباران و موشک باران، کودکی مان را با برنامه های تلویزیون تقسیم میکردیم،روزگار ساخته های زوج تلویزیونی مسعود رسام و بیژن بیرنگ با محله بروبیا،چاق ولاغر و محله بهداشت و...از آن برنامه ها خاطره ای مانده و نامی،آنهم از بازیگرانی که بعدها هرکدام برای خود سهمی از سینما و هنر این دیار باخود برداشتند،همچون:عبدی،پسیانی،رضا ژیان،حسین پناهی و...با اینهمه زوج رسام و بیرنگ تا خانه سبز و قصه های شیرین دریا در ذهن ها و تصویرها باقی ماند...تا رفتن رسام در غروب دهم آبان ماه 88....
هنوز چند روزی بیش از خبر درگذشت مسعود رسام نگذشته است که مرگ بسراغ امیرقویدل آمد...
مرگ دارد در میزند....یاد فیلم بوی کافور،عطریاس بهمن فرمان آرا میافتم...نسلی دارد از میان میرود که خوب یا بد بخشی از حافظه فرهنگی و سینمایی مارا تشکیل میدهد...قبول کنیم حتی اگر در سلیقه ما ساخته های بسیاری از سینماگران نسل اول و دوم موج نو جایی ندارند اما جایگزین شدن و بازآفرینی این نسل باتمامی تجربیاتشان بسیار غیرممکن مینماید...
دوست دیرینم محسن نیایش پور سالهاست که دغدغه و مشغله اش در کنار وکالت٬ سینما و گرافیک است٬تصویری چند از پوسترهای کولاژی اش را میبینید...ارادت ایشان به جناب کوبریک مثال زدنی است...درنظر داشته باشید که اصل طرح ها بدون جلوه های فتوشاپی هستند و تماماً کار دست...



