بی مقدمه بگویم که فیلم " نیمه شب درپاریس" فیلمی شگفت انگیز است. نه به این خاطر که شما در مقابل یک دسته بازیگر خلاق قرار میگیرید که به نقش نوابغ هنری قرن 20 ام درآمده اند و نه بخاطر موسیقی منحصر به فردش که شکلی از موسیقی مینی مال را تداعی میکند . بلکه این فقط خلاقیت تمام نشدنی وودی آلن است که توانسته در عین حالی که اثری شخصی را روایت میکند مخاطب را با جهانی پر از نوستالژی های هنری روبرو کند.
تصورش را بکنید به پاریس دهه 20 سفر کنید و با همراهی ارنست همینگوی (1899 ـ 1961) در خانه گرترود اشتاین (1874- 1946 ، نویسنده و منتقد هنری) پابلو پیکاسو (1881- 1973) ببینید که در حال بازخواست شدن بابت نقاشی ضعیفش از پرتره معشوقه ی مودلیانی (1884 – 1920) است . و یا اینکه در کافه با سالوادور دالی ( 1904ـ 1989 ) و لوئیس بونوئل (1900ـ 1983) و من ری (1890 ـ 1976، عکاس آوانگارد و پیشرو هنر مفهومی)نشسته اید و بخواهید مفهوم انتزاعی اصالت وجود خودرا برای این 3 استاد سوررئالیسم توصیف کنید اینجاست که فانتزی شاهکار وودی آلن خودش را نشان میدهد و شخصیت اصلی فیلم رو به جمع سوررئالیستهایی که وضعیت پریشان اورا کاملن بدیهی میداند میگوید :
ـ خب آره ! شما سوررئال هستید اما من یک آدم نرمالم!!
و این فانتزی سیاه را فقط میتوان در آثار آلن پیدا کرد،درست مانند مونولوگهای خودش در جاودانه ی "آنی هال" ، شخصیت گیل بدیلی بدون اغراق از خود فیلمساز است،با همان ساده لوحی و صداقت ، همانطور که خیانت نامزدش را در انتهای داستان در تحلیل ارنست همینگوی اخطار میدهد و یا رقصش با جونا بارنز (1892 ـ 1982) در میهمانی اسکات فیتز جرالد (1896 ـ 1940) که آدریانا به سادگی به او یادآور میشود و او در بهت رقص بی پیرایه اش با یکی از اثرگذارترین نویسنده های مدرنیست آمریکا فرو میرود!
نیمه شب در پاریس صراحتاً فیلمی است برای مخاطب خاص ـ البته برای درک پیام فیلم ـ جهانی که آلن از پاریس تصویر میکند،چه قرن 18 که پس از سفر گیل و آدریانا، که دخترک حاضر نیست از همنشینی با ادگار دگا (1834 ـ 1917) و پل گوگن (1848 ـ 1903) این خــــــــــدایگان امپرسیونیسم دست بردارد. و یا اشاره هایی از سفر همینگوی به کیلیمانجارو و یا بیانیه ستایش آمیز بر مجسمه Le Penseur اثر رودن همگی برای مخاطب عام (حداقل در ایران) نا آشناست. در این میانه فیلم سرشار است از نامهای بزرگ : تی اس الیوت (1888 ـ 1968) ، لئو اشتین (1872 ـ 1947) ، هنری ماتیس (1869 ـ 1954) و ....
از لحاظ ساختار فانتزیایی اثر،نیمه شب در پاریس در میانه ی آنی هال و پول رو بردار فرار کن قرار میگیرد، به خصوص آن سکانس که گیل دارد طرح فیلم جذابیت پنهان بورژوازی بونوئل را که در آینده خواهد ساخت برای خود بونوئل بعنوان ایده ای تازه بیان میکند و با اصرار به وی میگوید :
ـ به این طرح فکر کن، شاید یک روز ساختیش و مشهور شدی!
و بونوئل که سالها بعد همان ایده را خواهد ساخت، چنین ایده ای را بی ربط و بی منطق و غیرقابل فهم می داند.!!
فیلمنامه استادانه آلن که اورا برای پانزدهمین بار کاندیدای جایزه اسکار کرد و سومین آنرا برایش به ارمغان آورد ـ اولین آن برای آنی هال (1977) و دومین آن برای فیلمنامه هانا و خواهرانش (1986) ـ هرچند که استاد هیچوقت برای گرفتن مجسمه های طلائی اش به هالیوود نمی رود!
برویم به سالهای آغازین دهه 30 خورشیدی، کافه نادری ، جلال آل احمد در حال جدل با نیماست و صادق هدایت در گوشه کافه دارد با مجتبی مینوی پچ پچ میکند . فروغ جوان با بهت پای حرفهای احمد فردید نشسته که دارد برای جماعت مشتاق، فلسفه بافی میکند. این تصویر به طور قطع برای علاقه مندان به هنر و ادبیات نوین عمق نوستالژی دورانی است که یادآور ظهور جریانات اثر گذار فرهنگی در ایران معاصر است، فیلم "نیمه شب در پاریس" به نوعی در ستایش دورانی مشابه در پاریس دومین دهه ی قرن گذشته است. البته با فانتزی های خاص وودی آلن ، با اینکه در انتها این فقط پاریس است که برای قهرمان داستان باقی می ماند که در زیر باران زیباتر است...

اول ـ از 12اردیبهشت سال 40 تا 12 اردیبهشت سال 58 فاصله چندانی نیست که بازدارنده آن باشد که گلوله جهل و عقب ماندگی فرهنگی بر پیشانی معلم ننشیند،حال این معلم دکتر ابولحسن خانعلی باشد خواه استاد مرتضی مطهری...چه تفاوتی میکند که گلوله اول از اسلحه سرگرد ناصر شهرستانی رئیس کلانتری میدان بهارستان برون آمده باشد و یا از اسلحه مزین به افراط گرایی جاهلانه مذهبیه فرقان...این میان قربانی یک نفر بود: معلم...
دوم ـ فرزاد نوشته بود :
مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه
فرقی می کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز، چه فرقی می
کند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن، وقتی راهنما آفتاب است. بگذار پاداشمان هم "بند" باشد.
مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی
پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد ؟ . مگر می توان بغض فروخورده دانش
آموزان و چهره ی نحیف آنان را دید و دم نزد ؟
مگر می توان در قحط سال
عدل و داد معلم بود ، اما "الف" و "بای" امید و برابری را تدریس نکرد، حتی
اگر راه ختم به نیستی شود؟...
می دانم که آموزگار نامش را ، و افتخارش را
ماهیان کوچولویش به او بخشیده اند ، نه مرغان ماهیخوار...
سوم ـ با احترام به تمامی معلمانم،میخواهم نام کسانی را بیاورم که بسیار بیش از وظیفه سازمانی شان به من آموختند و نکته اش این است که برخی از این بزرگواران هیچگاه معلم خطاب نشده اند اما بسیار یاد داده اند: خانم دکتر مریم کهنسال (که شعر را به من آموخت)،مرحوم استاد بهمن عیوق(نخستین آموزه های نوشتن و نمایش را برایم نهادینه کرد) استاد غلامحسین ادیبی (مدرس رشته های مرتبط با امورمالی)،دکتر حسین عبده تبریزی(بی نیاز از معارفه) و ...
و البته در کنار حضور این عزیزان بسیار درسها آموختم از بزرگانی چون:میلان کوندرا،گابریل گارسیا مارکز،مادر ترزا،ویرجینیا ولف،وودی آلن،احمد شاملو،جلال آل احمد و...
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آبها از آسیا افتاده است
دارها برچیده خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکبنهای پلیدی رسته اند
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود...
--------------------------------------------
پ.ن : عجیب شعریست این جاودانه ی اخوان ثالث،با اندکی تلخیص(به عمد) آوردمش...
«اُبراین خنده کمرنگی زد و گفت: وینستون، تو وصله ناجوری هستی. کلمهای که باید پاک شود. من همین الان به تو نگفتم که ما با مأموران تفتیش عقاید گذشته متفاوت هستیم؟ نه اطاعت کورکورانه و نه حتی سرسپردگی خفتبار، ما را راضی نمیکند. تو سرانجام آزادانه و به خواست خودت تسلیم ما میشوی.»
این دومین پست از مقوله رمان است که در اروندیها می آید،اولین آن"برادران کارامازوف" اثر حیرت انگیز "فئودور داستایوسکی" بود. برای دومین رمان میروم به سراغ یکی از جاودانه های ادبی معاصر که به تنهایی توانست واژگانی را به فرهنگنامه های سیاسی و ادبی جهان وارد کند،کلماتی نظیر :
doublethink: پذیرش همزمان دو مفهوم متضاد مخصوصاً در نتیجۀ تلقین فکری سیاسی.
thoughtcrime: جرم فکری.
newspeak: زبانی دوپهلو و نامفهوم که در تبلیغات سیاسی استفاده شود.
big brother: برادر بزرگ،شخصی که قدرت کامل در حکومتی استبدادی را دارد.
نگارش رمان 1984 در سال 1948 توسط جورج اورول به اتمام رسید،نام رمان پیش از انتشار"آخرین مرد اروپا" انتخاب شده بود اما اورول به هنگام ارائه اثر به ناشر نام 1984 را بر داستانش نهایی کرد.
داستان در زمانی اتفاق می افتد که جهانِ نیمهمتحد سه قدرت بزرگ دارد(اوشنیا،اوراسیا و ایستاسیا که جهان را میان خود تقسیم کردهاند و هر سه به شیوهٔ مشابهی جهان را اداره میکنند.وینستون اسمیت، شخصیت اول داستان، در اوشنیا زندگی میکند و عضو عادی حزب است. روزی دفترچهای قدیمی میخرد و در آن شروع به نوشتن تفکرات خود میکند. در تمام نقاطی که اعضای «حزب» زندگی میکنند دستگاههایی به نام تلهاسکرین(صفحهٔ سخنگو) وجود دارد. این دستگاه (که توسط وزارت حق اداره میشود) مانند دوربین تمام اعمال افراد را تحت نظر دارد. وینستون خارج از دیدرس تلهاسکرین شروع به نوشتن میکند و چندین بار جملهٔ مرگ بر ناظر کبیر را بر روی کاغذ مینویسد.در ادامهٔ داستان با دختر موسیاهی ازاعضای حزب، آشنا میشود. وینستون در ابتدا فکر میکرد که این دختر جاسوس بوده، و او را زیرنظر دارد، تا اینکه روزی دختر کاغذی را به ویسنتون میرسانَد که در آن نوشته شده: دوستت دارم. با وجود اینکه حزب روابط جنسی و عشق را سرکوب میکرد، این دو مخفیانه به خارج از شهر میروند و پس از آشنایی در مییابند که هر دو عقاید مشترکی دارند، مبنی بر اینکه حزب واقعیات را جعل میکند و گذشته را نیز بهطور مداوم از طریق دستکاری در اسناد به دلخواه خود تغییر میدهد. سپس تصمیم به مقابله با حزب (به رغم اعتقاد به بی نتیجه بودن آن؛ حداقل برای زمان حال) میگیرند، به این امید که آیندگان بتوانند خود را از زیر نفوذ حزب و نظام توتالیتریِ حاکم بر جامعه برهانند، با این آگاهی که پایانی جز مرگ در انتظارشان نیست. آنها شایعاتی مبنی بر وجود«انجمن برادری» شنیدهاند که بر ضد حزب و بصورت زیرزمینی فعالیت میکند. پس از چندی با «اوبراین»، که به گمانشان عضوانجمن برادری است، آشنا میشوند و به عضویت انجمن درمیآیند، ولی پایانی بسیار دردناک تر از مرگ انتظار هردو را میکشد...
داستان به طرزی زیبا کاملترین حالت یک حکومت استبدادی را توصیف میکند.
اورول خیلی خوب توانسته اقدامات دولتها برای کنترل مردم را چه به طور
مستقیم و چه غیرمستقیم شرح دهد. استفادۀ حزب از تکنولوژی و مخصوصاً صفحه
های سخنگو که هم مردم را تحت نظر داشته و هم برای تبلیغات سیاسی استفاده
میشوند (و این کاربرد دوم بسیار شبیه تلویزیون در دنیای ماست) نمونه ای از
این موضوع است.اما احتمالاً جالبترین ایده ای که در این کتاب بیان میشود استفادۀ حزب از
زبان برای اطمینان از تداوم حکومت خود است. حزب زبانی جدید و ساده ایجاد
کرده است که در آن کلمه ای برای بیان مطالبی که با آرمانهای حزب در تضاد
هستند وجود ندارد. بنابراین مردم نمیتوانند در مورد موضوعی مثل آزادی صحبت و
یا حتی فکرکنند. این زبان newspeak یا زبان جدید نامیده میشود.
کار دیگری که حزب انجام میدهد استفاده از doublethink یا دوگانه باوری
است. Doublethink عبارتست از قبول کردن همزمان دو مفهوم متضاد. برای مثال
افرادی که مسئول تغییر دادن مداوم اسناد تاریخی هستند با آنکه خود این عمل
را انجام میدهند باز هم کاملاً این اسناد را معتبر میدانند. حتی نام
وزارتهای چهارگانۀ اوشنیا هم به نوعی تمرین doublethink است: وزارت عشق محل
شکنجه است، وزارت فراوانی دلیل قحطی ها، وزارت صلح مسئول رسیدگی به مسائل
مربوط به جنگ و وزارت حقیقت محل تغییر اسناد تاریخی و آماده سازی دروغ ها
وتبلیغات سیاسی. شعار اصلی حزب هم نمونۀ کامل و پرمفهومی از doublethink
است: جنگ صلح است، آزادی بردگیست، جهالت قدرت است. (باید اشاره شود که
مفهوم doublethink هر چند عجیب به نظر می آید امروزه کاربرد زیادی در سیاست
دارد. برای مثال مردم آمریکا از جنگ برای برقراری صلح حمایت میکنند و یا
در عین حال که اعتقاد دارند کشورشان حامی دموکراسی است روابط نزدیک آن با
حکومتهای غیر دمکراتیک مانند بسیاری از کشورهای خاورمیانه را نیز
میپذیرند.)
داستان پردازی و پرداختن به مفاهیمی که به نوعی در روزگار نگارش این رمان به شکلی از تخیل ارائه شده کاملن منطبق با گذر زمان صاحب مصداق گردیده،این اثر همواره جزو ده رمان برتر قرن بیستم شناخته شده و همچنین در نظرخواهی انجام شده از خوانندگان مجلۀ تایم در پایان قرن بیستم انجام شد به عنوان برترین رمان در طول تاریخ انتخاب شد.

بیشتر مردم ترجیح میدهند فرشتگانی سقوط کرده باشند تا شامپانزگانی تکامل یافته؛ به همین سبب به مذهب, بیشتر از علم علاقه مندند.
« برتراند راسل »
فقط میتوانم به احترام این چنین اندیشه ای سکوت کنم و البته تعمق و تفکر...



